درباره من
paeez ra be khatere in doost daram ke to ra shenakhtam
آمار و اطلاعات
کتابهای آپلود کرده:
0
تعداد دیدگاهها:
67
سن کتابناکی:
15 سال و 10 ماه و 3 هفته و 3 روز
مکان:
نامشخص
نویسندههای مورد علاقه
نویسندهای انتخاب نشده
آخرین دیدگاهها
دلم رمیده شد و غافلم من درویش
که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم
که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش
خیال حوصله بحر میپزد هیهات
چههاست در سر این قطره محال اندیش
بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را
که موج میزندش آب نوش بر سر نیش
ز آستین طبیبان هزار خون بچکد
گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش
به کوی میکده گریان و سرفکنده روم
چرا که شرم همیآیدم ز حاصل خویش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزانهای به کف آور ز گنج قارون بیش
در دیوان حافظ
· 11 سال پیش
6 نفر
با مولای عشق...
در بزم نیمه ی شب، دل خون و باده بر لب
مست رخ نگاری، رخساره غرقه در تب
شاهد به بزم ما بود ماه و ستاره ی تو
دل تنگ و دیده خونریز، چون ماه من به عقرب
با دست اشارتی داد آن پیر دیر رندان
بی پا وسر همی شو، ای بنده ی مقرب
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
هم دیده هم ره دل بستم به ماهرویان
پیمانه وا نهادم، از عشق نافه بویان
دستار و سر نهادم، از ما و من فتادم[center][/center]
ساز خوشی نهادم بر لب ترانه گویان
آنگه نیاز کردم، بر درگه عطایش
تا دست من رساند بر عرش خوبرویان
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن
داد از غم فراقت ای جان جان شیرین
ای پر گشاده سیمرغ در قصه های دیرین
یک جرعه از غمت را یکصد جهان نیارزد
لختی نظر نما تو بر این گدای مسکین
دستار و سر نهادم در و گهر نهادم
در راه سیم ساقی رهزن به منزل دین
ماییم و آب دیده بر کنج غم خزیده
از آب دیده ی ما صد جای آسیا کن
بر ساحل فنایت کی مینشینم ای جان
کی آب تر بریزی در محفلم چو باران
صبر از کفم برون شد، جام دلم نگون شد
در هجرتت به عرش است فریاد شاد خواران
در باغ غنچه وگل مجنون شدم چو بلبل
پیرانه سر سرایم افسانه ی بهاران
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
در شعر بی دروغ ، شعر بی نقاب
· 11 سال پیش
7 نفر
دیشب به خوابم آمدی، نوری ز شمست در برت
مستم تو کردی دلبرا جانم فدای آن سرت
رقصاندی و رقصان شدم، دستار درویشان شدم
چون شعله ای لرزان شدم در انحنای پیکرت
دستم گرفتی نیمه شب، از جذبه ات من در عجب
می در رگم جاری و پر، کو آن مبارک نشترت
پا در بیابان میزدم، مجنون صفت در هر قدم
لیلی تو بودی گوییا، من طالب یک شهپرت
خوش بودم و باقی شدم، مست می ساقی شدم
در بسترم هر دم بود بوی گل نیلوفرت
در شعر بی دروغ ، شعر بی نقاب
· 11 سال پیش
5 نفر
در دل و جانت نهان ساقی شیرین دهان
دامن وی را بگیر جام جهان وا رهان
خود تو خدایی و بس, زمزمه کن هر نفس
جمله جهان نقش تو, نیست دگر هیچ کس
آبی و خاکی و دل, محرم خورشید تو
گه نگه آسمان, چشمه ی امید تو
محمل احساس باش, عمر گذر میکند
چون به دلت خو کنی, عقل حذرمیکند
کان امانت تویی ساغر و ساقی تویی
جمله جهان فانی و آخر و باقی تویی
در شعر بی دروغ ، شعر بی نقاب
· 11 سال پیش
6 نفر
دستان مستم را بگیرای ساقی صاحبدلان
تنگ آمده زندان تن از درگهت ما را مران
بار امانت بر تنم, سنگین, کشیدن مشکل است
در حسرت روی مهت بین کور شد چشم جهان
تا کی شود بالم دهی ازسکر آن شیرین لبت
مرغ دلم را پر دهی تا پر کشم در آسمان
ساکن کنی ما را دمی بر خوان آن سبع سما
از نور شمست پرتویی ما را کند شیدای جان
ای جان زتو, هم درد و هم درمان ز تو
تیرت نشسته منتظر, زه را بکش ابرو کمان
رخساره ی زردم نگر, افسانه ی دردم بخوان
زندان شده این زاویه, ساکن نما بر لا مکان
در شعر بی دروغ ، شعر بی نقاب
· 11 سال پیش
8 نفر